تبليغاتX
پسر کتاب فروش

پسر کتاب فروش

..................................
...!
 

 به الف.گ

...

نه دغدغه ها

هنگامه ی  از تو پرسیدن های مادرم  می گفت رفتی!

نه خنده های حقارت آمیز حسودان آشنا

که تو بودن بزرگترین آرزوشان بود!

کاش

باران های هرشب این چشم بی قرار

با سرخی سحر گاهان

راز مرا فاش نمی ساخت.


۱.ممنونم که هستی!!!

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت17:33توسط پسر کتاب فروش |
دل خوش.....................................!
شب و روزت همه بیدار

که آید شاید

کور شد دیده بر این

کوره ره شاید ها!

شاید ای دل!

که مسیحا نفست

آمد و رفت!

باختی هستی خود

بر سر می آیدها...

...........................................................................

جا مانده است چیزی جایی

که هیچ گاه دیگر

هیچ چیز

جایش را پر نخواهد کرد...

نه موهای سیاه

نه دندان های سفید!

.........................................................حسین پناهی


۱.گیج و مبهوت بین بودن و نبودن

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت20:39توسط پسر کتاب فروش |
سرگردان نگاه می کنم.....................
بلا تکلیفم!

مث کتاب فراموش شده یی

رو نیمکت یه پارک سوت و کور

که باد دیوونه

نخونده ورقش میزنه!

..............................................................یغما گلرویی


۱.دل من از اون دلای قدیمیه...

۲.خالی تر از شبنم رو سفره برگ...

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت19:28توسط پسر کتاب فروش |
آن روزها غم بود اما......................................
وقتی که  بچه بودم

پرواز یک بادبادک

میبردت از بامهای سحر خیزی پلک

تا نارنجزاران خورشید.

وقتی که  بچه بودم

آب و زمین و هوا بیشتر بود

و جیرجیرک در خاموشی ماه آواز می خواند.

وقتی که  بچه بودم

در هر هزاران و یک شب

یک قصه بس بود

تا خواب و بیداری خوابناکت

سرشار باشد.

آن روزها وقتی که من بچه بودم

غم بود

اما

آن روزها

آدم بزرگها و زاغهای فراق

این سان فراوان نبودند

وقتی که من بچه بودم

مردم نبودند

آن روزها

وقتی که من بچه بودم

غم بود

اما

کم بود...

..................................آهنگی از فرهاد مهراد


ای خدا ای فلک ای طبیعت شام تاریک ما را سحر کن.

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت19:2توسط پسر کتاب فروش |
ماندن و بودن...........
همیشه ماندن- ای کوه-!

همیشه بودن نیست.

با کوه ماه گفت.

 

ز اندوه استوار

 با ماه کوه گفت:

اما همیشه ماندن وبودن

میراث جاودانه ی خاک است.

............................................................مجید فروتن


۱.حالا باز منو نسیمو موج دریا می مونیم بدون تو ...

 

+نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت18:32توسط پسر کتاب فروش |
آه ای زندگی این منم که باهمه پوچی از تو لبریزم....
درود

چند تا کار از مجتبی کیانی و کتاب آوازهای خیسش...

 

هنوز هم

کفش هایم را جفت میکند

مسیر خانه ات.

.........................................................

چه کودکانه

خودم را بازی میدهم

برای تو.

انگار نه انگار که سالها دورتر

مرا و کودکی مرا تنها گذاشتی.

........................................................

بعد

از

تو

آنقدر

سیگار

کشیدم

که

مادرم

دیگر

مرا

دوست

ندارد.

(...)


۱.این تابستون از اوناست که دلم میخواد یه روزه تموم بشه.

۲.داشتم فیلم جشن فارغ التحصیلی رو نگاه میکردم.من مجری بودم.باورم نمیشد اون علیرضای شر و شیطون کجا این پسرک کجا...

۳.ای از عشق پاک من همیشه مست...................................................

 

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت18:36توسط پسر کتاب فروش |
تو رفته ای با پای من......
پای رفتنم

پای رفتنم را پیش تو گذاشته ام.

یادت هست

که نروم؟

حال تو رفته ای

با پای من؟

یا پای من رفته است

 با تو؟

...........................................................کیکاووس یاکیده

کودکی را که تو می خواستی

بزرگ کنی

در رحم پیر شد .

.........................................................مجتبی کیانی


۱.همه لرزش دل و دستم از آن بود که عشق پناهی گردد ...گریزگاهی نه......

۲.روزهای بد.....

 

 

+نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت21:48توسط پسر کتاب فروش |
حوا مادر من است................................
خانم عرفان نظر آهاری و کتاب من هشتمین آن هفت نفرم:

سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود . اما زخمی درپهلو دارم . زخمی که به دشنه ای تیز ،پدر برایم به

یادگار گذاشته است .

هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد و من نوشدارو ندارم .

پدرم وصیت کرده است که هرگز برای نوشدارو ، برابر هیچ کی کاووسی ، گردن کج نکنم و گفته است که

زخم در پهلو و تیر در گرده ، خوشتر تا طلب نوشدارو از ناکسان و کسان . زیرا درد است که مرد ، می زاید

و زخم است که انسان می آفریند.

پدرم گفته است : قدر آدمی به عمق زخمهای اوست .پس زخمهایت را گرامی دار.

زخمهای کوچک را نوشدارو یی اندک بس است ، تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی  شگفت

بخواهد ؛ و هیچ نوشدارویی، شگفت تر از عشق نیست. و نوشداروی عشق تنها در دستان اوست.

او که نامش خداوند است.

زخمی بر پهلویم است و خون می چکد و خدا نمک می پاشد.من پیچ می خورم و تاب می خورم و

دیگران  گمانشان که می رقصم ! من این پیچ و تاب را و این رقص خونین را دوست دارم ، زیرا به یادم می

آورد که سنگ نیستم ، چوب نیستم ، خشت و خاک نیستم ، که انسانم...

پدرم وصیت کرده است و گفته است :از جانت دست بردار ، از زخمت اما نه ، زیرا اگر زخمی نباشد ،

دردی نیست و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود و اگر در پی نوشدارو نباشی عاشق نخواهی

شد و عاشق اگر نباشی ، خدایی نخواهی داشت...


حوا مادر من است که حتی قرن ها نمی توانند بر پیشانی اش چینی بیندازند او هنوز همان بانوی بهشتی است.

۱.گفتی برو گفتم به چشم این بود کلام آخرین

گفتم خداحافظ ولی ...گفتی خداحافظ همین.

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت20:31توسط پسر کتاب فروش |
مگر تو با ما بودی؟
سلام

دیروز آموزشی تموم شد.

.وقتی اومدم کلی دلم واسه مغازه تنگ شده بود.واساده بودم جلو مغازه و یکی یکی کتابها را

میدیدم.دقت کردین کتاب فروشیها چه بوی خوبی میدن.

از یکشنبه بایستی برم جایی که قراره هفده ماه دیگه خدمت کنم.ازهمه دوستانی که تو این مدت منو

فرا موش نکردن ممنونم.تمام تلاشمو میکنم که هفته ای دو تا سه بار اینجا رو آپ کنم.

اشتباه نکن!

رفتنت فاجعه نیست برایم!

من ایستاده میمیرم

چون بید های مجنون!

نزار قبانی...........................................................................................

 


۱.اینکه به چیزی یا کسی  ایمان بیاری خیلی سخته و سخت تر اینه که مجبور بشی ایمانتو نادیده بگیری!

۲.داشت می رفت...گفتم بمان...نماند!

+نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت11:18توسط پسر کتاب فروش |
آغازی دوباره..............................................................
درود

همه چیزایی که اینجا بود پاک شد.

من تصمیمو گرفتم

 ادامه میدم

آخر این ماه آموزشی سربازی تموم میشه.

 

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت10:11توسط پسر کتاب فروش |